تبليغاتX
غربت من

غربت من

نوشته های یه دختر تنها

به نام انكه در خلوتگه عشق فرو انداخت بر دستان عاشق مدال ارزو را

بعد از مدتها اومدن اپ كردم براي ارش عزيزم.

ولي اون مدتهاست كه نيست

من منتظر ميمونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط ندا  | 

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی خود را نثار من می کرد

 

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال

و در جنوب ترین جنوب

در همه جا

همیشه در همه جا

آه با که بتوان گفت

که بود با من و

پیوسته نیز بی من بود

و کار من ز فراقش فغان و شیون بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی...

دگر کافی است

 

تقدیم به بهترینم   ARASH

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/07ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط ندا  | 

به شرجی ترین سایه می بارمت

ببین با کدام ایه می ارمت

غزل مهربان تر شده مهربان

به جان خودت دوست می دارمت

 

تقدیم به تو قیمتی ترینم

A:N

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/27ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط ندا  | 

اگر نیایی...

ای که رفته با خود دلی شکسته بردی                                                                                        

اینچنین به طوفان تن مرا سپردی

ای که مهر باطل زدی به دفتر من

بعد تو نیامد چه ها که بر سر من...

ای خدای عالم چگونه باورم بود

انکه روزگاری پناه و یاورم بود

سایه اش نماند همیشه بر سر منgham

زیر لب بخندد به مرگ و پرپر من...

رفتی و نهادی چه اسان دل مرا به زیر پا

رفتی و خیالت زمانی نمیکند مرا رها

رفتی و ندیدی که بی تو شکسته بال و خسته ام

رفتی و ندیدی که بی تو چگونه پر شکسته ام...

ای به دل اشنا تا که هستم بیا

وای من اگر نیایی"وای من اگر نیای

...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/22ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط ندا  | 

اما من...

 

بی تو هرشب غمتو به خلوت خودم میبردم

خبری از تو نبودو لحظه هارو میشمردم

وقتی شب سحر میشد به بیقراری

خودمو به دست گریه میسپردم

گله و شکایتی از تو به لب نمی اوردم

تو به یاد من نبودی اما من واست می مردم

واست میمردم...

من تورو از تو میخواستم

 که به عشقت در دنیارو به روی خود ببندم

تو منو مثل یه بازیچه میخواستی

که واست گریه کنم واست بخندم

اما من واست میمردم...

یه شبی بی تو تو دفترچه قلبم

اونجا که اخر عشقو سرگذشته

زیر اسم خودمون واست نوشتم

راست میگی که اون گذشته ها گذشته...

تو من و با دریا دریا اشک چشمهام  نمیخواستی

اخه تو بیشتر از اون گریه من گریه میخواستی...

تو من و مثل یه بازیچه میخواستی

اما من واست می مردم

اما من واست می مردم...

...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/21ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط ندا  | 

عکسم خراب شد

من اصلا دیگه اپ نمیکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط ندا  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط ندا  | 

دیگر هیچ چیز نمیخواهم


دیگر هیچگاه از نسیم نمیخواهم به باغ خاطرات یاد مرا بیاورد.دیگر هیچگاه با ترنم صدای باران به یاد صدای تو اشک نخواهم ریخت.بگذار سینه ام به کویری سوزان و خشک مبدل شود تا هیچ جوانه ای از عشق در ان شکوفه نزند.

اه ای ماهیان سواره بر موج"مرا هم با خود به عمق دریاها ببرید که از ساحل بیزارم.بگذارید در میان یک صدف تن غم الوده ام را پنهان سازم.میخواهم برای همیشه پنهان شوم تا اندیشه ام از سرها بیرون رود.میخواهم غرق و نیست شوم تا نامحرمان عشق مرا از خاطرشان بزدایند.

دیگر هیچ احساسی جز احساس پوچی در خود سراغ ندارم"نه خشمی"نه رحمی"نه غمی و نه حتی عشقی.فقط بی تاب گریزم.

میخواهم تکیه بر بازوی ابر از اینجا بگریزم و خاطرات گذشته را به دست باد بسپارم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/05ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط ندا  | 

به دادم برس اي اشك؛ دلم خيلي گرفته

نپرس از دوريه كي؛ نپرس از چي گرفته

اون خيلي مغروره.ولي خيلي دوست داشتني.دلم براش تنگ شده.اخه من خيلي دوسش دارم.

اون همه زندگيه من بود.براش دلتنگم.براي خودش؛ براي خنده هاش؛ حرفاش؛ حتي غر زدناش و اخم كردناش؛اخمايي كه به اندازه خنده برازنده صورتش بود.خنده هاي مليحي كه همه كودورتها و كسالتهام و از بين مي برد.براي غرورش.غروري كه منو شكست.

نميدونم شايد برام مهم نيست كه اون غرورم و شكست.براي بودن و اونروزامون دلتنگم.

ولي افسوس كه همه چيز تموم شد و چه ناگوار.احساس دلتنگي و شكستگي ميكنم. احساس پوچي ميكنم؛توي زندگيه من همه كلمات بي معنيه؛پشيموني؛ راز؛ حتي خود زندگي.

چشاش توي اولين نگاهمون هيچوقت يادم نميره. درست مثل چشماي نوزادا توي اولين روز تولدشون؛ شايد معصوميت نگاه و چهره اشم به خاطره همين بود. ولي...

اون زندگيمو تباه كرد. من ميخواستم با هم دنيايي از سعادت و خوشبختي بسازيم.اون براي من همه چيز بود.فراموش كردنش سخت تر از اونيه كه تصور ميكردم.

نميتونم؛ نميتونم فراموشش كنم؛چشماي اون جهنم ارزوهاي من بود.ولي من فكر ميكردم ميتونم الونك خوشبختيمو ميون ارامش چشماش بنا كنم.اون همه چيز و خراب كرد...

تويي كه اين نوشته رو ميخوني از طرف منه حقير اين نصيحت و داشته باش:

عزيزم هيچوقت خودت و درگير عشق نكن؛به هيچكس و هيچ چيز دل نبند و پايبند نشو؛به

نظر من عشق مثل تار عنكبوته و تو مثل پروانه اي.نذار بالهات توي اين حصار چسبناك گير كنه.چون اونجوري زندگيت تباه ميشه.

زندگي توي اين زمونه خيلي سخت شده. همه مردم گرگهاي گوسفند نما شدن . از اون كسي كه بيشتر از همه بهش اعتماد داري سخت تر از همه خنجر ميخوري.

ديگه دلم نميخواد هيچ علاقه اي به هيچ موجودي پيدا كنم؛ديگه از دل بستن متنفرم.

روزگار با من سر ناسازگاري داره.از روزگار؛از خودم؛از زندگي؛از همه چيز خسته ام؛خسته.

گاهي احساس ميكنم اون برخلاف خنده هميشگيش يه قلب پر از سنگ داره؛هيچوقت دلش نميخواست هيچ چيز اونو وادار به انجام كاري يا ترك عملي بكنه.گاهي تصور ميكنم توي وجود اون هيچ احساس و محبتي نيست.گاهي وجود اون از سنگ ميشه.

اون شخصيتمو ابرومو احساسمو به تاراج برد.پس چرا؟...

هنوزم وقتي تلفن زنگ ميزنه؛انگار با هر صدايي قلبم فرو ميريزه؛دلم ديووانه وار سر به ساحل سنگيه سينه ام ميكوبه؛شايد قصد فرار از حصار تنگ سينه ام و داره.

از همه زندگي احساس تنفر ميكنم.همه ادما دروغگو و بي معرفتن.

فكر اينده عذابم ميده.چون شك دارم بر وفق مراد باشه.ميترسم.

من اونو دوست داشتم.هميشه اون براي من به معناي زندگي بود...

ولي نه ديگه نه؛كسي كه بتونه يه بار خيانت كنه؛ صد مرتبه ديگه ام ميتونه.

من از زندگيه اون ميرم بيرون؛من توي زندگيه اون اضافي ام؛كاش خوشبخت بشه.

حالا ديگه همه چيز تموم شده.گاهي روزي دوبار تاريخو از مامانم ميپرسم.شايد زمانو گم كردم

من همه چيزمو گم كردم.توي زندگيه من دردو تلخي خوب توصيف شده.كاش توي نوشته هامم احساس درهم شكسته ام خوب توصيف ميشد.

همه گذشته برام مثل يه كابوسه.ولي چه كابوسه وحشتناكي.

خداي من چرا اين بلا براي من نازل شد؟عشقم رو كدوم مرداب از من جدا كرد؟روح زندگيم توي كدوم مرداب فرو رفت كه هرگز برنميگرده؟من به چه گناهي بايد زنده به گور بشم و تا پايان عمرم توي دخمه اي به اسم زندگي جون بكنم؟

گاهي فكر ميكنم از همه چيز متنفرم؛حتي از... ولي اخه مگه ميشه؟اون زندگيم؛روحم؛هستيم و تمام وجودم بود؛چطور ميتونم از اون متنفر باشم!

همه ميگن فراموشش كنم؛ولي اخه چه جوري؟اون اومده بود كه بره و من نميدونستم.حالا

اون رفته و همه چيز منو با خودش برده.كاش حداقل روح و اشتياق منو براي زندگي باقي ميذاشت.حالا ديگه من توي زندگيم هيچي ندارم.چون عشقمو ندارم.

ديگه در خودم هيچ رغبتي براي زندگي نميبينم؛من محكوم به فنا شدنم.بايد احساساتم زير پاي سرنوشت لگدكوب بشه.بايد دلم در گذر بيرحم زمان بشكنه و بميره. شايد سرنوشته من يه زندگيه خالي از عشقه.

دلم دائم شور ميزنه؛اضطراب عجيبي دارم؛احساس ميكنم يه سايه سياه دنبالمه؛ سايه اي كه روي زندگيمه و نميذاره خوشبخت باشم؛حتي شبا نميتونم راحت بخوابم.دائم كابوس ميبينم. ميترسم ؛ميترسم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/29ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط ندا  | 

قاصدک

در دمادم زندگی در لحظه های نفس گیر دوری;دلتنگی ها و بغض های مکرر را در سینه پنهان میکنم و لرزش دل رااز نوک انگشتان به روی صفحه ای بی جان منتقل میکنم;تا مبادا بار دیگر احساسات در طوفان قهر و هوس گرفتار ایند و قلب شکسته ام را بیشتر بیازارند.گرچه راه  بازگشتی نیست اما دیدارهای رویایی و حرفهایی که در تنهایی اتاق زمزمه میشود مرا بس که اینگونه اسوده ترم.

پنجره دل را به روی مهر و وفا گشوده ام و قاصدک عشق را به دنیای قصه ها روانه کرده ام تا مگر ارامشی را برایم به ارمغان اورد.اما گویا قاصدک گم شده و راه بازگشت را نمیداند;نمیدانم پنجره را ببندم یانه!اما میترسم او بیاید و پشت در بماند.چشمهای منتظرم را گرچه سرخ و سوزان شده اند به جاده میدوزم تا شاید از قاصدک اثری بیابم.اما میترسم او دست خالی باشد و روی برگشتن نداشته باشد.بیمناکم که شاید در دنیای ارزوها اثری از عشق و وفا نیافته باشدو پرهای نرم و لطیفش را زیر گلبرگی پنهان کرده و در نهانخانه دل گریسته باشد.

حالا با نبود او زندگی بوی غریبی میدهد و من غریب دنیای قصه ها شده ام.غریبی تنها که در میان مه تردید مانده و به اشک و اه در انتظار دل سپرده و فقط یک معجزه یک تحول عظیم او را میرهاند و ان معجزه چیزی نمیتواند باشد جز دیداری عاشقانه در اوج باور;که اگر جز این بود باید چون پرنده ای مهاجر فقط به هجرت بیاندیشم.اما تو ای دوست یقین بدار که یک مهاجر همیشه مهاجر میماند تا روزی که نه به اکراه و اجبار بلکه از روی میل و رغبت و به امید برگردد;اگر تو بخواهی!

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

بابا خجالتم دادید

اصلا فکرشو نمیکردم به این زودی این همه دوستای خوب پیدا کنم.یکی از یکی گل تر

مرسی که به نوشته های این تنها سر میزنید.

فکر نمیکردم تو دنیای به این سنگدلی ادمایی پیدا بشن که منو بفهمن.کسایی که انقد قلبشون لطیف و پاک که حرفامو بدون گفتن فقط از نوشته هام بفهمن.

بگذریم...

راستی میخوام یه سوال بپرسم.ببینم نظرشما چیه.

تا حالا به این فکر کردید که اگه لیلی و مجنون بهم میرسیدن چی میشد؟یعنی اون موقع هم داستان عشقشون اینجوری عالمو پر میکرد؟

منتظرم.بای

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/12ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط ندا  |